دیالوگ ماندگار

ماندگار ترین دیالوگهای یک طلبه
  • خانه 

خبرنامه

20 شهریور 1405 توسط اعظم صالح ابادويي

تویزیون را روشن کردم زدم شبکه خبر اخبارگو داشت یک خبر مهم رو میگفت . بر و بچه های سپاه یک غنیمت تاپ از آمریکایی های تروریست گرفته بودن . اخبرگو میگفت یک زیز سطحی رو گرفته ایران . با خودم گفتن : چی چی ؟ زیر سطحی؟ زیر کدوم سطح/ اصلا چی هست ؟ فکر میکردم یکی از این بالن های جاسوسی آمریکایی ها بوده که ایران زده و انداختش توی خلیج فارس و بعد هم از آب گرفتنش ولی کنجکاوی نزاشت نرم سراغش . رفتم و سرچ کردم دیدم اوووووه عجب چیزی رو شکار کردیم دم برو بچه های سپاه گرم . این غول کوچولو خدای تکنولوژیه.همون موقع دیدم این کله زرده توئیت زده که کشتی های نفتکشتون رو میزنیم . برو بچه های سپاه و ارتشم بهش گفتن بزن ببین چه به روزت در بیاریم در. خلاصه که این تری کله زرده گاوبازی در آورد از خودش و چند تا نفتکش ما رو زد سید مجید و بر و بچه هاش و امی حاتمی و بر وبچه هاشم آسمون اردن و ستاره بارون کردن زمینشم جهنم . خلاصه که تو گلی که بچه ها کاشتن میگن صدها نفر از نظامی های پوشک کرده آمریکایی ضربه مغزی شدن . نوش جونشون

 نظر دهید »

فرسنگها تا حقیقت

16 شهریور 1405 توسط اعظم صالح ابادويي

نمایشنامه ی: فرسنگ ها تا حقیقت

توضیح صحنه( میثم گوشی به دست روی صحنه )
میثم: آخ آخ خدا لعنتت کنه مرتیکه ی حروم زاده دیوانه روانی روان پریش مفت و مسلم دنا رو فرستاد کف اقیانوس خدا به داد دل پدر و مادرهاشون زن و بچه هاشون برسه آخه هیچ کس نیست به این مرتیکه ی وحشی آدم خوار بگه این ناو دو هزار مایل با آب های ایران فاصله داشته اصلا مسلح و عملیاتی نبوده به دعوت کشور هند به سریلانکا رفته بوده, خدا نابودت کنه هیچی نداره بی همه چیز, اول مدرسه میناب حالا هم ناو دنا ,چقدر حیف شد, ناو دنا یک ناو کاملا بومی بود. چقدر بر و بچه های ایران برای ساختش زحمت کشیده بودن ,یادش بخیر روزی که بندرعباس رو ترک کرد برای رفتن به دور دنیا ,چه ابهتی داشت. روزی هم که از سفر دور دنیا برگشت چه شور و نشاطی به مردم داد. چقدر احساس غرور می کردیم از داشتنش چه نازنین بچه هایی رو از دست دادیم ,خدا لعنتت کنه ترامپ خدا لعنتت کنه.
میلاد:( وارد صحنه می شود ) اوه چه خبره مثل ننه بزرگ من نشستی و هی خدا لعنتت کنه خدا لعنتت کنه از خودت درآوردی، باز چی شده، باز اونوری ها یه جا رو زدن و آخ آخ ، واخ واخ شماها بلند شده

میثم: میلاد این کله زرد دیگه کار رو از حد گذرونده دنا رو زده ، دنایی که اصلا مسلح نبوده و اصلا چند هزار مایل دورتر از خونه بوده طفلیا همه شهید شدن بعد تو می گی چی شده؟
میلاد: اوه یه جور می گی دنا رو زده انگار آبراهام لینکلن بوده .بعدش هم شما ناو اونا رو می زنید دست و جیغ و هورا و حیدر حیدرتون بلنده ، اونا ناو دنا رو زدن خدا لعنتشون کنه است؟ جنگ دیگه دادا جنگ یکی بزنی صد تا می خوری. اون وقتی که گفتم عاقل باشید و با آمریکا و اسرائیل سرشاخ نشید الان رو می دیدم که به آخ آخ واخ واخ می افتید .
میثم: یا خیلی خری یا خودت رو زدی به خریت ، میلاد می گم دنا دویست مایل اون طرف تر از آب های ایران بوده، می گم اصلا مسلح نبوده و اصلا عملیاتی نبوده ،می گم برای یک برنامه صلح آمیز دعوت شده بود، می گم کاملا بی دفاع بوده، بعد تو این ناو را با آبراهام لینکلن مقایسه می کنی که تا دندان مسلحه ؟دنا به کجا تجاوز کرده بوده؟ ها؟ به آب و خاک آمریکا تجاوز کرده بوده؟ آبراهام لینکلن چی به آب و خاک ایران تجاوز کرده یا نه ؟ جواب تجاوزکار فقط گلوله توپ و موشکه، انقدر احمق نباش البته تقصیر تو نیست از بس نشستی و این شبکه های اینتر آشغال و بی بی سی فارسی رو نگاه کردی مغزت کلا تعطیل شده. کرکره رو بده بالا بزار مغزت از تعطیلات بیاد بیرون شاید یک چیزهایی رو تونست درست تحلیل کنه.
میلاد: اتفاقا این شماها هستید که با نشستن پای شبکه های تلویزیون ایران از همه چیز بی خبرید صدای وامصیبتا بلند کردید برای مدرسه میناب می دونستی که اون مدرسه زاغه مهمات بوده؟ اژدرهای نیروی دریایی توی اون مدرسه نگهداری می شده . بعدش هم اصلا چرا مدرسه باید ساعت سه بعد از ظهر باز باشه و بچه ها توی مدرسه باشند غیر از اینه که سپر انسانی بودن؟ اگه تو هم اینترنشنال ببینی از همه چیز مطلع میشی و می بینی عمو ترامپ همه ی این کارها رو داره برای آزادی من و تو و امثال ما انجام می ده
میثم :(با حرص می خندد) میلاد واقعا دارم به عقلت شک می کنم ها! ببینم اگه تو بدونی تو مدرسه کیان مهمات انبار کردن می گذاری کیان بره مدرسه؟
میلاد :خب معلومه که نه مگه مغز خر خوردم که بذارم بره جای به این خطرناکی.

میثم : اون وقت پدر و مادرهای اون ۱۶۰، ۷۰ تا بچه مغز خر خورده بودن دیگه آره! ما با داشتن کشوری به این پهناوری, جا قحطی داشتیم که مهمات رو توی مدرسه انبار کنیم؟ اونقدر این شبکه اینتر آشغال شما احمقه که حتی ساعت حمله رو هم نمی دونه ساعت سه بعد از ظهر؟ واقعا تعجب داره همه دنیا می دونن که حمله وحشیانه عمو ترامپ دیوانه ی شما علیه بچه های مظلوم میناب ساعت نه و چهل و پنج دقیقه صبح روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ اتفاق افتاده .این یک تاریخ فراموش نشدنی برای آزادگان دنیاست.
میلاد: اشتباه می کنی میثم جان اونجا اگه نظامی نبود نمی زدن اصلا خود بی بی گفته که ما با مردم ایران دوست و رفیق هستیم و برای آزادی اون ها همه کار می کنیم بعد هم اطمینان داده به مردم که مناطق مسکونی و مردم عادی را نمی زنه، مثلا من خودم الان که اومدم اینجا کل فامیل خودم و خانمم تو خونه من هستن آخه امشب تولد یک سالگی دخترمه اومدم اینجا که هم کیک تولدش رو بگیرم هم به تو بگم که با خانواده بیای خونه ما
میثم: تولد؟!… واقعا تو این اوضاع دل و دماغ تولد گرفتن داری؟ خیلی سرخوشی بابا خیلی
میلاد: آره خب چرا دل و دماغ نداشته باشم تولد یک سالگی دختر من دیگه تکرار نمی شه اگه دوست داشتی بیا (با خنده و تمسخر آمیز ) خیلی هم حرص نخور, جنگه دیگه , تو جنگ هم حلوا پخش نمی کنن که، زدی ضربتی ضربتی نوش کن ، آره دادا کار دنیا همینه دیگه .
(تلفن میلاد همون موقع زنگ می زنه ) میلاد : الو، الو آبجی مهتاب چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟ چی؟ چی می گی؟ درست حرف بزن ببینم چی شده ؟ خونه من؟ خونه منو زدن؟ یا خدا مامان و بابا سحرم زنم … حالشون خوبه ؟ چی داری میگی مهتاب ؟… چی داری میگی … بدبخت شدم میثم بدبخت شدم سحرم ، مامانم، بابام، زنم ، پسرم… وای خدا حالا چیکار کنم
(می شینه روی صحنه و سرش رو بین دست هاش می گیره و شروع به گریه می‌کنه)

میثم: (میاد کنارش می نشیند)
میلاد : اون آشغال ها که گفته بودن مناطق مسکونی رو نمی زنن آخه دختر یک ساله من ، پسر هفت ساله من چه خطری داشتن براشون من که طرفدار اونا بودم من که به حرفهاشون اطمینان کرده بودم ، میثم بگو چطوری با این دستام سحرم رو خاک کنم ؟ کیانم ،زنم، مادرم، پدرم, بی پشت و پناه شدم خدا بی بچه هام چیکار کنم .
( در آغوش میثم شروع به گریه کردن می کند )
میثم : با اینکه می دونم الان واقعا وقتش نیست ولی ذات اون ها اینه اون ها با ایران و ایرانی دشمن هستند نظامی و غیرنظامی پیر و جوان زن و بچه براشون فرقی نداره حالا هم که چیزی معلوم نیست انشاالله زنده ان. بلند شو از نشستن و اشک ریختن که کاری درست نمیشه . پاشو بریم خونه ات با کمک بر و بچه های بسیج محلهبگردیم و زن و بچه هات رو پیدا کنیم انشاالله که اتفاق بدی نیفتاده باشه بلند شو دادا بلند شو 
(میثم می ایستد دست ها رو به آسمان) خدایا به حرمت خون های پاک بچه های میناب و  خون پاک قائد عظیم الشانمان پیروزی را نزدیک بگردان و شیرینی پیروزی را به کام تمام مردم ایران بچشان خدایا به حرمت خون پاک شهدای مظلوم دنا اللهم عجل ولیک الفرج

 نظر دهید »

نمایش نامه عشق در فاز 2

16 شهریور 1405 توسط اعظم صالح ابادويي

عنوان نمایشنامه: عشق در فازِ دوم

شخصیت‌ها:

هوشنگ (۸۰ ساله): کمی کم‌شنوا، اما بسیار رمانتیک و عاشق
مهین (۷۵ ساله): زنی خوش‌سر و زبان، عاشقِ بافتنی و حل جدول.
پرستار (۳۰ ساله): خسته از دستِ این دو نفر.
(صحنه: اتاق نشیمن خانه سالمندان. هوشنگ با یک کت‌وشلوارِ گشاد و یک شاخه گل مصنوعیِ پلاستیکی که از گلدان روی میز برداشته وارد می‌شود. مهین در حال بافتنی است.)

هوشنگ: (با صدای بلند) سلام مهین‌خانم! امروز چقدر شبیه هلن شدید!

مهین: (بدون اینکه سرش را بلند کند) هوشنگ‌خان، هلن کیه؟ این خانم جدیده ؟ تازه اومده اینجا ؟از من خوشگل تره؟ زود باش بگو ؟آهان فهمیدم باز رفتی سراغ اون قرص‌های صورتیِ آره ؟ باز توهم زدی من مهینم! همان که دیروز سرِ ناهار ظرفِ خورشتت رو دادی بهش خودت برنجت و با ماست خوردی .حالا امروز هلن شدم؟
هوشنگ: (می‌نشیند کنارش و سرفه می‌کند) من می‌دونم شما مهین خانومی داری بافتنی میبافی گفتم شبیه هلن شدی
مهین : باز میگه هلن پامیشم این میل بافتنی و میکنم تو چشم تا
هوشنگ : باشه بابا ببخشید آدم نمیدونه از شما خانم ها باید تعریف کنه یا نه
مهین : از من تعریف کن از هلن خانومت نخیر . حالا چیکارم داشتی اومدی یادم رفت از زیر میبافتم یا از رو ؟
هوشنگ : آمدم تکلیفِ این دلم رو روشن کنم. دیگر خسته شدم از بس دمِ پنجره منتظر شدم تا شما برای قدم‌زدن بیایید.
مهین: (لبخند می‌زند) خوب آقا هوشنگ اون پمادی آقای دکتر داده رو بزن به پاهات جای اینکه پشت پنجره بشینی و منتظر من باشی که بیام پیاده روی خودت بیای پیاده روی
هوشنگ : (آهسته) خدایی خنگ ولی من دوستش دارم دیگه چیکار کنم
مهین : حالا چی می‌خواهی؟ دوباره می‌خواهی که جدولِ کلمات متقاطع را برایت حل کنم؟
هوشنگ: نه مهین! (زانو می‌زند، با کلی آه و ناله از درد زانو !) من آمدم از شما درخواست کنم که… که با من… هم‌سفره شوید!
مهین: هم‌سفره؟ ما که هر روز سرِ صبحانه و نهار و شام با هم هستیم
بعد هم الان دیگه سفره پهن نمی کنن میز میچینن

هوشنگ: نه! منظورم این است که… (گل پلاستیکی را تقدیم می‌کند) آیا افتخار می‌دهید که بریم زیر یک سقف با هم ؟
مهین : وا آقا هوشنگ حرفا میزنی ها مگه الان رو سرمون دو تا سقف هست خوب الآنم زیر یک سقفیم دیگه . گوش هات سنگین شده نکنه چشم هاتم ایراد پیدا کرده همه چی رو دو تا میبینی
هوشنگ : ای خدا بزرگیت و شکر مهر هرکی و به دلم می‌ندازی خنگه . اون از زینت خانوم خدابیامرز که عهد جوانی مهرش و به دلم انداختی و خنگ از آب در اومد اینم از این یکی . باشه باز هم شکرت
مهین: (گل را می‌گیرد و می‌خندد) گلتم که پلاستیکیه حداقل از باغچه میکندی که بو داشت ولی حالا عیب نداره بهش عطر میزنم دستت درد نکنه آقا هوشنگ . حالا گل برای چیه؟
هوشنگ : مهین خانوم دارم ازت خواستگاری میکنم . زنم میشی ؟
مهین : وا چه پر رو . صاف صاف واستاده روبه روم میگه زنم میشی ؟ با این گل پلاستیکیش!
هوشنگ: یعنی نمیشی ؟
مهین : (با خنده) چرا میشم بابا ( با جدیت) کو حلقت ؟
هوشنگ ( دست می‌کنه تو جیب کتش) بفرما اینم حلقه .دستت کن بعدش بریم اون گوشه سالن دو تا چایی پر رنگ با ده تا قند بزنیم
مهین : چایی پر رنگ و ده تا قند؟ ما هر دو مون قند داریم نکنه میخوای جای لباس سفید عروس کفن تنم کنی همین اول کار ؟
هوشنگ: خدا نکنه خانوم عشقِ ما دوتا قندِمونم پایین میاره مهین! باور کن! قول می‌دهم .
راستی هفته بعد مسابقه فینال منچ .من قول میدم ببرم و تمامِ جایزه‌های «مسابقه منچ» هفته بعد رو به عنوان کادوی ازدواجمون بهت بدم . دوست داری؟
مهین : خوب معلومه که دوست دارم . یکی از جایزه هاش یک ظرف پر لواشک خانم تیموری گفت .
(در این لحظه پرستار وارد می‌شود.)

پرستار: آقای هوشنگ! باز هم اینجا هستید؟ خانم مهین، باز ایشان برایتان شعرِ بی‌معنی خواند؟
هوشنگ: (به پرستار پرخاش می‌کند) شما دخالت نکن دخترجان! ما داریم درباره «تفاهمِ استراتژیک» صحبت می‌کنیم
حرف یک عمر زندگیه . برو شما به کار خودت برس بدو بابا جان

مهین: (با شیطنت) هوشنگ‌خان، میگم سر سفره عقد اون سمعکت رو حتما بزاری ها . آخه من حوصله گل چیدن و گلاب آوردن رو ندارم همون اول که گفتم بله باید بشنوی هی نگی( چی گفتی )؟

هوشنگ: (با خوشحالی بلند می‌شود سمعکش رو توی گوشش جابه‌جا می‌کنه ) چشم مهین خانوم هرچی شما امر کنید .
پرستار: خانم ها و آقایون وقت شام بفرمایید سر میز
هوشنگ :, پاشو قناری پاشو بریم که برات سفارش یک دسر دادم . خانم تیموری درستش کرده پاشو بریم تا این پرستاره نخوردش
(هوشنگ دستِ مهین را می‌گیرد و با قدم‌هایِ لرزان اما خوشحال از صحنه خارج می‌شوند.
پرستار سرش را به نشانه تاسف تکان می‌دهد و زیر لب می‌گوید: «خدا به خیر کند، باز دوباره راهِ آشپزخانه را یاد گرفتند.»)

(پایان)

 نظر دهید »

دلنوشته

18 شهریور 1402 توسط اعظم صالح ابادويي

این روزها هوای دلم بدجور ابری و بارانی است

یاد کودکی و نوجوانی و جوانی از دست رفته ام حال دلم را زیر و رو می کند 

کاش دوباره روز جمعه می شد و منتظر مجید و قصه هایش بودم . کاش دوباره وقت رفتن خانه عمو به دنبال قشنگترین روسریم می گشتم . کاش هنوز صدای جان بابا گفتن هایش در خانه می آمد

دلم بدجور هوای خانه پدری را دارد با دیوارهای کاه گلیش که بوی نم باران بر آنها بوی بهشت میداد.

دلم عروسکم را میخواهد با آن موهای طلاییش و آن چشمان آبی و زیبایش

دلم قرمه سبزی های مادرم را میخواهد و آن چای با عطر هل و دارچینش را

دلم لقمه ای نان و پنیر و سبزی میخواهد که طعم دستان مهربان مادرم را بدهد 

خدایا دلم کودکیم را میخواهد می شود فقط قدری از آن را به من بدهی؟ قول میدهم که مراقبش باشم فقط قدری که دوباره پدرم را در آن ببینم و محکم در آغوشش بکشم قول میدهم این بار ازدستش ندهم قول مردانه

 نظر دهید »

سواد رسانه ای

20 بهمن 1396 توسط اعظم صالح ابادويي

-سواد رسانه‌ ای یعنی چه؟!

 

 

روشن شدن هر مفهوم، قبل از هر چیزی برای درک صحیح آن مفهوم می تواند کمک کند. سواد رسانه ای مشتکل از دو عبارت است: «سواد» و «رسانه».
برگردیم به دوران کودکی و روزهای اول مدرسه، زمانی که به مدرسه می رفتیم تا «خواندن و نوشتن» را یاد بگیریم و دیگر «بی سواد» نباشیم. در مدرسه ابتدا حروف الفبا را یاد می گرفتیم؛ یعنی نسبت به شکل حروف، صدای آنها و نحوه نوشتن آنها «دانش» پیدا می کردیم. سپس «مهارت» کنار هم گذاشتن حروف و خواندن و هجّی کردن کلمات را یاد می گرفتیم و بعد از مدتی «کاربرد» کلمات در ساختن جمله ها و خواندن و نوشتن متون مختلف را آموختیم و بدین ترتیب «باسواد شدیم»! مجموعه ای از دانش ها در کنار مهارت ها به اضافه کاربردها در کنار هم، ما را با سواد کرد. 

 

رسانه وسیله ای است که فرستنده به کمک آن پیام خود را به گیرنده منتقل می کند. رفته رفته ابزارهای ارتباطی گسترش پیدا کرد و در عصر حاضر با ظهور رسانه های چاپی و الکترونیکی، رسانه های جمعی شکل گرفتند. مهم ترین تفاوت رسانه های امروزی آن است که می توانند پیام های خود را با سرعت زیاد به طیف وسیعی از مخاطبان برسانند.

همانطور که سواد خواندن و نوشتن به ما کمک می کند تا بتوانیم انواع جملات ساده و پیچیده را بفهمیم و معناهای متفاوتی از آن ها برداشت کنیم، سواد رسانه ای هم مهارتی است که با یادگیری آن می توانیم انواع رسانه ها و تولیدات رسانه ای را درک، تفسیر و تحلیل کنیم. هر رسانه مجموعه ای از نشانه های خاص خود را دارد که شناخت این نشانه ها در با سواد شدن ما نقش مهمی را ایفا می کند.

 



 

 

 نظر دهید »
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

دیالوگ ماندگار

دلنوشته ماندگارترین دیالوگی است که بشر آن را میشناسد چرا که هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند و دل جایگاه معبودی است که بهترین دلنوشته ها از آن اوست

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • خبرنامه
  • داستان
    • معمای باغ با پلاک 19
  • داستانک
  • نمایش نامه
  • نمایش نامه
  • پندانه

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس