دیالوگ ماندگار

ماندگار ترین دیالوگهای یک طلبه
  • خانه 

نمایش نامه عشق در فاز 2

16 شهریور 1405 توسط اعظم صالح ابادويي

عنوان نمایشنامه: عشق در فازِ دوم

شخصیت‌ها:

هوشنگ (۸۰ ساله): کمی کم‌شنوا، اما بسیار رمانتیک و عاشق
مهین (۷۵ ساله): زنی خوش‌سر و زبان، عاشقِ بافتنی و حل جدول.
پرستار (۳۰ ساله): خسته از دستِ این دو نفر.
(صحنه: اتاق نشیمن خانه سالمندان. هوشنگ با یک کت‌وشلوارِ گشاد و یک شاخه گل مصنوعیِ پلاستیکی که از گلدان روی میز برداشته وارد می‌شود. مهین در حال بافتنی است.)

هوشنگ: (با صدای بلند) سلام مهین‌خانم! امروز چقدر شبیه هلن شدید!

مهین: (بدون اینکه سرش را بلند کند) هوشنگ‌خان، هلن کیه؟ این خانم جدیده ؟ تازه اومده اینجا ؟از من خوشگل تره؟ زود باش بگو ؟آهان فهمیدم باز رفتی سراغ اون قرص‌های صورتیِ آره ؟ باز توهم زدی من مهینم! همان که دیروز سرِ ناهار ظرفِ خورشتت رو دادی بهش خودت برنجت و با ماست خوردی .حالا امروز هلن شدم؟
هوشنگ: (می‌نشیند کنارش و سرفه می‌کند) من می‌دونم شما مهین خانومی داری بافتنی میبافی گفتم شبیه هلن شدی
مهین : باز میگه هلن پامیشم این میل بافتنی و میکنم تو چشم تا
هوشنگ : باشه بابا ببخشید آدم نمیدونه از شما خانم ها باید تعریف کنه یا نه
مهین : از من تعریف کن از هلن خانومت نخیر . حالا چیکارم داشتی اومدی یادم رفت از زیر میبافتم یا از رو ؟
هوشنگ : آمدم تکلیفِ این دلم رو روشن کنم. دیگر خسته شدم از بس دمِ پنجره منتظر شدم تا شما برای قدم‌زدن بیایید.
مهین: (لبخند می‌زند) خوب آقا هوشنگ اون پمادی آقای دکتر داده رو بزن به پاهات جای اینکه پشت پنجره بشینی و منتظر من باشی که بیام پیاده روی خودت بیای پیاده روی
هوشنگ : (آهسته) خدایی خنگ ولی من دوستش دارم دیگه چیکار کنم
مهین : حالا چی می‌خواهی؟ دوباره می‌خواهی که جدولِ کلمات متقاطع را برایت حل کنم؟
هوشنگ: نه مهین! (زانو می‌زند، با کلی آه و ناله از درد زانو !) من آمدم از شما درخواست کنم که… که با من… هم‌سفره شوید!
مهین: هم‌سفره؟ ما که هر روز سرِ صبحانه و نهار و شام با هم هستیم
بعد هم الان دیگه سفره پهن نمی کنن میز میچینن

هوشنگ: نه! منظورم این است که… (گل پلاستیکی را تقدیم می‌کند) آیا افتخار می‌دهید که بریم زیر یک سقف با هم ؟
مهین : وا آقا هوشنگ حرفا میزنی ها مگه الان رو سرمون دو تا سقف هست خوب الآنم زیر یک سقفیم دیگه . گوش هات سنگین شده نکنه چشم هاتم ایراد پیدا کرده همه چی رو دو تا میبینی
هوشنگ : ای خدا بزرگیت و شکر مهر هرکی و به دلم می‌ندازی خنگه . اون از زینت خانوم خدابیامرز که عهد جوانی مهرش و به دلم انداختی و خنگ از آب در اومد اینم از این یکی . باشه باز هم شکرت
مهین: (گل را می‌گیرد و می‌خندد) گلتم که پلاستیکیه حداقل از باغچه میکندی که بو داشت ولی حالا عیب نداره بهش عطر میزنم دستت درد نکنه آقا هوشنگ . حالا گل برای چیه؟
هوشنگ : مهین خانوم دارم ازت خواستگاری میکنم . زنم میشی ؟
مهین : وا چه پر رو . صاف صاف واستاده روبه روم میگه زنم میشی ؟ با این گل پلاستیکیش!
هوشنگ: یعنی نمیشی ؟
مهین : (با خنده) چرا میشم بابا ( با جدیت) کو حلقت ؟
هوشنگ ( دست می‌کنه تو جیب کتش) بفرما اینم حلقه .دستت کن بعدش بریم اون گوشه سالن دو تا چایی پر رنگ با ده تا قند بزنیم
مهین : چایی پر رنگ و ده تا قند؟ ما هر دو مون قند داریم نکنه میخوای جای لباس سفید عروس کفن تنم کنی همین اول کار ؟
هوشنگ: خدا نکنه خانوم عشقِ ما دوتا قندِمونم پایین میاره مهین! باور کن! قول می‌دهم .
راستی هفته بعد مسابقه فینال منچ .من قول میدم ببرم و تمامِ جایزه‌های «مسابقه منچ» هفته بعد رو به عنوان کادوی ازدواجمون بهت بدم . دوست داری؟
مهین : خوب معلومه که دوست دارم . یکی از جایزه هاش یک ظرف پر لواشک خانم تیموری گفت .
(در این لحظه پرستار وارد می‌شود.)

پرستار: آقای هوشنگ! باز هم اینجا هستید؟ خانم مهین، باز ایشان برایتان شعرِ بی‌معنی خواند؟
هوشنگ: (به پرستار پرخاش می‌کند) شما دخالت نکن دخترجان! ما داریم درباره «تفاهمِ استراتژیک» صحبت می‌کنیم
حرف یک عمر زندگیه . برو شما به کار خودت برس بدو بابا جان

مهین: (با شیطنت) هوشنگ‌خان، میگم سر سفره عقد اون سمعکت رو حتما بزاری ها . آخه من حوصله گل چیدن و گلاب آوردن رو ندارم همون اول که گفتم بله باید بشنوی هی نگی( چی گفتی )؟

هوشنگ: (با خوشحالی بلند می‌شود سمعکش رو توی گوشش جابه‌جا می‌کنه ) چشم مهین خانوم هرچی شما امر کنید .
پرستار: خانم ها و آقایون وقت شام بفرمایید سر میز
هوشنگ :, پاشو قناری پاشو بریم که برات سفارش یک دسر دادم . خانم تیموری درستش کرده پاشو بریم تا این پرستاره نخوردش
(هوشنگ دستِ مهین را می‌گیرد و با قدم‌هایِ لرزان اما خوشحال از صحنه خارج می‌شوند.
پرستار سرش را به نشانه تاسف تکان می‌دهد و زیر لب می‌گوید: «خدا به خیر کند، باز دوباره راهِ آشپزخانه را یاد گرفتند.»)

(پایان)

 نظر دهید »
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

دیالوگ ماندگار

دلنوشته ماندگارترین دیالوگی است که بشر آن را میشناسد چرا که هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند و دل جایگاه معبودی است که بهترین دلنوشته ها از آن اوست

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • خبرنامه
  • داستان
    • معمای باغ با پلاک 19
  • داستانک
  • نمایش نامه
  • نمایش نامه
  • پندانه

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس